یادداشت های تنهایی - برگردان برخی از روزنگارهای می سارتن به قلم نوشین ناهیدپور

26 December 2007

نهم اکتبر
آیا سرا انجام این رُخ داد؟ احساس می کنم که از بندی رسته ام، آزاد و دست یافته به چشمه ای در ژرفا که تنها سرمایه است. آنجا که شعر در آن زندگی می کند. ئ
،امسال برای دیدن شکوه پاییز، بسیار صبر کردیم. اما ناگهان چنار بلند غرق در طلا شد و نارون ها زرد پوشیدند با پَری از سبز اینجا و آنجا که نمایش زرد را دو چندان می کند. لادن هایی هنوز هستند که بچینمشان و کار کاشتن پیازگل ها دیگر فرا رسیده است. ئ
گذشت و چشم پوشی که به حد احمقانه ای برایم سخت بوده، حالا به یک مبرم تبدیل شده است. من به خود اجازه دادم که بیش از اندازه حساس باشم و چیزی را که قطعاً می توانستم از آن چشم پوشی کنم، به دل بگیرم و نگه دارمش. این سخت گرفتن ها مرگ حتمی عشق است. مانند بچه گربه ای که نبایدش در چنگ فشرد، یا گلی که در مشت. ئ
گذاردن و رها کردن. از دیروز سر انجام تمامی حواس من بر روی زندگیم در این جا ، با تمامی غنا و ژرفای آن و با تمامی آزادی روح بخش آن، متمرکز شده است. ظفری بی چون و چرا. مدتها است که غزلی نسروده ام، اما به سان تمامی آن درگیری های بزرگ زندگیم، وقتی که به وضوح دست می یابم و وقتی که درد به تجربه فرا می روید، غزل ها از راه می رسند. تمامی ابیات آن در ذهنم است و دیگر قلمم رها نمی کند تا انکه به تمامی گفته باشم. ئ
امروز پیش از صبحانه، وقتی می رفتم که برای پرند گان دانه بریزم،به سه قارچ خیلی بزرگ برخوردم. ئ
حالا از پرندگان فقط زاغ ها می پلکند، اما طولی نمی کشد که همه آنها از همه عالم به این جا سرازیر شوند. ئ

11 December 2007

هشتم اکتبر

نمی دانم که خود راهم را یافته ام و یا این نور پاییزی است که راه را بر من می گشاید، یعنی راه به خویش را. ئ

دو معجزه کوچک امروز رخ داد. امروز- صبحی نرم و مه آلود - وقتی هنوز در رختخواب بودم و به بیرون نگاه می کردم ، در چمنزار "نور شتافته بر نیمه صخره" را دیدم. دیدن نور بر آن تخته خارا شوری به دلم ریخت و تازه فهمیدم که چرا برای سالیان، این نیم بیت بالا از گوگارتی در خاطرم ماند. سپس، حین پلکیدن و آب دادن گلها ، از اثر تابش یک تار آفتاب بر داوودی سرخ که مثل چراغ روشن شده بود، بر جای میخکوب شدم. برگها های سرخ آتشین. میانۀ زرد چینی . درخشان. پس زمینه ای از مینای بنفش، افشانی گل بهی، از گلهای صد تومنی و شاخه ای زرشک که النور برایم چیده بود. این مشاهده همانا، ترجمان پاییز بود در رگهای من.... ئ

و دوباره شعر ابزار دستم شد برای ساختن جان. شاید که من نیز، سر انجام، یاد گرفته باشم که "بگذرم" و شاید که این برآمد دوباره شعر در من ، از همین رو است. ئ

28 October 2007

ششم اکتبر
روزی که میهمان دارم، سوای دیگر روزها است. دلیلی هست که گلها در هر گوشه آراسته شوند و مطمئنم که آن وودسن، کسی که
امروز به دیدارم می آید با دیده توجه خواهد نگریست، چرا که او طور دیگری به این خانه نگاه می کند. شاید برای آنکه قبلا، بی حضور من، در این خانه به سر برده و سبک وسلیقه خود را در اینجا داشته، گلها را آراسته، علف ها را چیده، کمد ملافه را مرتب کرده.... ئ

روز دلپذیری است. آرام. درخت زبان گنجشک تمامی برگش را ریخته و امروز وقتی رفتم نامه ها را بر دارم، از فکر اینکه همه چیز به زودی در اینجا به بن و اسکلتش بر خواهد گشت، به وجد آمدم. بدرود پر شکوهی است با برگها و رنگها. به درختها فکر می کنم که چه ساده می گذرند و می گذارند که شکوه فصل ها بر آنان بگذرد و چه راحت از دست می دهند، بی آنکه غمگین شوند – یا چنین به نظر می آید - و در ژرفا به عمق ریشه هایشان بر می گردند؛ برای خواب، برای دوباره سر بر آوردن. ئ
کلام الیت این روزها در ذهنم است: ئ
به ما بیاموز که هم دوست بداریم وهم نداریم
بیاموز که خاموش بنشینیم

این تکه در کار مالر – بدرود – می آید که هر پاییز دوباره به آن گوش می دهم. اما در کار مالر شیونی از خسران هست، مویه ای طولانی پیش از آنکه رها کند و این ادامه می یابد تا آنجا که سر انجام از صلح، چشم پوشی و گذشتن سخن می راند. اما من آن را به تصویر برگهای طلایی در ذهنم بر می گردانم به درخت چنار سرخ و کوچکی که دیروز هنگام گردش با هلن میلبنک، ازبرق و درخشش دریاچه دیده نمی شد. ئ

سوای ما آیا چیز دیگری در طبیعت به نومیدی می رسد؟ در آن جانور پای در تله چیزی از نومیدی دیده نمی شود.تنها در گیر بقایش است. همه راهها بسته، مسکوت ، انتظاری در ریشه. آیا این رمزش است؟ تنها درگیر بقا! درختان را بیاموز. بیاموز تا از دست بدهی برای آنکه باز یابی و به خاطر بسپار که هیچ چیز هرگز اینگونه نخواهد ماند، حتی درد، حتی زخم جان. بنشین تا خاموش شود. بگذارش که بر تو بگذرد. رها شود. ئ

دیروز بنفشه را از بستر زنبق جدا کردم و چیدمشان. زنبق از ریشه های زمخت دیگر داشت خفه می شد. یک بنفشه بسیار معطر پیدا کردم و چند گل زعفران پاییزی. ئ

اکنون، پس از ساعتی کار، نور کم می شود و من در تنفس بوی نمناک زمین نشستم و گیلاسی نوشیدم. آرامش فرا می رسد. ئ

17 September 2007

پنجم اکتبر
صبحگاه ، به بیشه ای نقره ای از یخ و آفتابی درخشان که از میان برگهای زرد به انبار می تابید، چشم گشودم. ئ


من چه می کردم اگر این وسعت باز و آرام را نداشتم که نگاه را بر آن بگسترانم؟ رازی است در این مکان که فرا می خواندم. آن چیزی که هر بار می روم دوباره بدان باز می گردم. هم چون به نفسی عمیق. ئ


وقتی اینجا نیستم، حتی برای فقط یک آخر هفته، انگار باید همه چیز را دوباره از نو سامان دهم. گویی در غیبت، چیزی میمیرد که دوباره ساختنش باید. ئ

وقتی برگشتم با انبوهی از نامه و بسته مواجه شدم. هدایای جالبی هم برایم فرستاده بودند، مثل یک قارچ بزرگ که با انواع سبزی های معطر پوشیده شده بود و یک شیشه مربای انجیر خانگی. اینها همه احسان است؛ آنها را نخریده اند، چیده اند، انتخاب کرده یا درست کرده اند. ئ
بالاخره توانستم که همه این چیزها، ازجمله حدود سی نامه را کناری بگذارم. در راه برگشت، همینطور که در کنار رودخانه کنکتیکات می راندم و به براتل بورو نزدیک می شدم، فکر کردم که باید خلوتی فراهم آورم و شعری بنویسم. این فراق همه چیز را دشوار کرده است. از این دیدار های کوتاه آخر هفته،از انکه ریشه های عشق بریده می شود و از ناتوانیم در برابر سختی، به شدت رنج می برم. از این رو شعرم در باره سکوت خواهد بود. گویی سکوت هست، تا دلدادگان در آن به آنچه می دانند آگاه تر شوند؛ تا که به عمق آنچه می دانند پی برند. سکوت شفا بخش است، مثل همان روغنی که به دست و پا نرمی و سلامت می دهد. برای چند روزی گویی برهنگی هایم را با عشق پوشانده بودم، اما همین که برگشتم از سرمای تنهایی در خود دوباره می لرزم. ئ

12 September 2007

بیست و نه سپتامبر
چون سرما پیش بینی شده بود، دیشد بیرون رفتم و همه خوشه های سبز گوجه فرنگی را آوردم و در بالاخانه
آویختمشان، به آن امید که در آنجا برسند. لادن و آهار و چند گل صحرایی و سایر گلهای ظریف را به علاوه چند رز دیررس وبوگنیا و شمعدانی را جمع کردم و خانه آوردم. بوگنیا، چه قدرت رشدی! همه تابستان گل داده اند، چه آنگاه که در خانه بودند و چه وقتی که در بیرون گذاشتمشان. گل و گیاه خوش بنیه. چه نعمتی! ئ
غروب دیروز، وقتی مشغول این کارها بودم هوا بسیار دلگیر بود. پاییز امسال از آن پاییزهای پرغوغا نیست. ئ
امروز صبح، گریسی وارنر برگها را می روبد و چمن را یک بار دیگر می زند. هوا، هوای ابری و گرفته طوفانی است. منتظر پیاز گلها هستم که به دستم برسند وسپس باید کارهای حوصله سر برنده پاییزی را شروع کنم. اما کار کاشتن پیازها، کارکاشتن امید است و انتظار. شوری در خود دارد . اکتبر، که این هوای مسخرهِ گرم و متغییر سپتامبر بگذرد، من حتما سر حال تر خواهم شد. ئ
بعد از سالها، این روزها دوباره "کیندرتن لیدر" را نواخته ام. انگار یک طعنه سمبلیک در خود دارد. من که هیچگاه کودکی از دست نداده ام؛ اما کودکی در من هست که می بایست بزرگ شود و برای این، باید بگذارم که در شیون و خشم بچه گانه خود جان بسپارد. جمله آخرم مرا یاد نقد بی نظیر لوئیزبوگن از "عمری پس مانده برای اتلاف" اثر کیتلین توماس می اندازد: ئ
معصومیت و خشونت هر دو به یکسان وحشت آورند.عموم قبائل شناخته شده در آنتروپولوژی و آیین های سختی که برای نوجوانان خود در نظر می گیرند، همه به شدت مبین دو نکته هستند: ئ
ئ
بزرگ شو. آرام باش و فرو بنشین. آدمیزاد این را دریافته است که در بزرگسالی به ناچار می بایدش که ازطغیان نامعقول احساساتش چون لذت، خشم دیوانه واریا اندوه که صلح انسان را به هم می ریزند، بپرهیزد. یونانیان باستان، آدمی را از ایستادگی در برابر اراده خدایان خوف می دادند. هم سرایان تراژدی هایشان برحذر می دارند و بر آنند که مردان و زنان را در غلیان شور عنان گسیخته به عقل بیاورند و هشدار دهند که عقوبت چنین تمردی را خدایان بی مجازات نخواهند گذاشت.با این همه، همواره عیان بوده و هست که هم معصومیت قلبی و هم عصیان احساسات لازمه هرگونه فعالیت پر ارزش است و هنر بدون این دو نا ممکن به نظر می نماید. اما کیتلین تاماس در اینجا ثابت می کند که او خود توانسته به این کیفیت های خطرناک خود در بالاترین وجه آن مهار زند و رفته رفته به کلی از دستشان بدهد.
ئ
البته کیتلین تاماس هنرمند بزرگی نبود! ئ
ئ
لوئیز چندین بار به من گفته:تو آثارت را از جهنمی که از آن تو است، جدا می کنی.
خیلی به این حرف او فکر کردم. احساس من این بوده است که کار هنری ام (منظورم اینجا بیشتر شعر است)، نوعی گفتگوی من و خدای من است، بیشتر باید سر آشتی داشته باشد تا ناسازگاری و کشمکش. کشمکش وجود دارد اما خود امر" نوشتن" شعر پادزهر آن است. شعر پر از کینه یا نجواهای خشم آلود، پسند گوش خدا نیست. جهنمی با من هست که از کارم دورش نگاه داشته ام. خوف دارم آن را که بیش از هر کس برایم مهم است و مرا به این خلوت کشانده -چرا که یک سال و نیم است که عاشقم - از دست بدهم و این خلوت که باید راه به جایی برد، در هم بشکند و ما حصل فقط تنهایی بشود و بس. ئ
،و اکنون بر آنم که بر جهنم خود فائق آیم و هر آنچه تاریک است را روشن کنم
اکنون وقت آن ، وقت دقیق آن فرا رسیده تا فرا برویم. تا بزرگ شوم." ئ
ئ
چند روز پیش از دوستی پرسیدم : وئ
چگونه می شود بزرگ شد؟ ئ
مکثی کرد و پاسخ و داد: ئ
بیندیش! ئ
******
ئ".....تجربه شادی، تجربه مهلکی است چرا که عطش ما را بیدار می کند و صدای عشق خلا ایجاد می کند و انزوا طنین می اندازد...." از فرانسیس موریاک

03 February 2007

هیجده سپتامبر


یکی از ارزشهای تنهایی و خلوت در این است که آدم هیچ ضربه گیری علیه حملات درونیش ندارد، درست همانطور که به هنگام افسردگی هیچ تعادلی. چند کلمه خوش و بش بی ربط که صبح با آرنولد( مرد نازنینی که آشغالها را می برد) داشتم، برای لحظه ای نجاتم داد. ئ
این توفانها بی نتیجه نیست. حقیقتی را در دل خود دارد. گاه آدمیزاد باید آن را دوام آوردش. باشد که به روشنایی راه گشاید. ئ
دلایل این افسردگی ها آنقدر جالب توجه نیستند که چگونگی دست و پنجه نرم کردن با آنها. امروز ساعت چهار صبح بیدار شدم و دیگر خوابم نرفت. دوباره بارانی است. بالاخره بلند شدم و مشغول کارهای روزمره ، به امید این که مکافاتهای درون دست از سرم بر دارند. شروع کردم گلها را آب دادن. ناگهان احساس خوبی درم پیدا شد. با گرد گیری و جمع و جور آنقدر حالم بهتر نمیشود که به گربه غذا می دهم یا آب تازه برای پانچ (طوطیم) می گذارم.
هرآنچه را که صلح آمیز یافته ام، همیشه در طبیعت بوده. فکر می کنم که این خانواده وارنر از همین رو همیشه سر حال هستند. چون تمام کارشان با طبیعت و در آن خلاصه می شود. به همین سادگی. اما واقعاً ساده است؟ زندگیشان به کلی صبر ، حو صله و قدرت حدس و گمان بستگی دارد. با هر تغییر در وضع هوا تمام برنامه های روز شان را ناگهان باید تغییر بدهند. هر روز زندگیشان از آنان سخت جانی می طلبد و قدرت تحمل در انجام دوباره و دوباره همان کارهای تکراری. غذای دام ها، نضافت انبار ها و آغل ها و بقیه کارها که چرخ دنیای پیچده شان را بگردانند.

24 January 2007

هفده سپتامبر
درها را دوباره به درون می گشایم, اما نوشتن حتی دو صفحه مرا به عمق افسردگی پرتابم می کند و این آسمان هم با
آن ابرهای خاکستری و بارانش بر آن می افزاید. ئ
با هجوم گریه مواجه بودم. گریه ای که خشم فروخورده وحس در جا زدنم بود که ناگهان می بارید. آنقدر دیروز حالم بد بود که تا بعد از هشت هنوز در رختخواب دراز کش بودم. ئ
برای قرائت شعر به براتل-برو , به کلیسای جدید یونیترن رفتم, اما با چه حال نزاری. چطور می شود که آدم شادابیش را دوباره بر بینگیزد؟ تعدادی از شعرهای بیشتر مذهبی ام را که از یک مجموعه قدیمیم بود و تعدادی از کتابی که هنوز به چاپ نرسیده برایشان خواندم. فکر کنم در مجموع خوب بود یا حداقل افتضاح نشد. اما به شکلی احساس می کردم که انگار این آدمهای خوب و مهربان که به کلیسا آمده بودند و از پنجره درختهای بیرون را تماشا می کردند, دلشان در پی خدا نبود. نه در پی بودنش و یا نبودنش که هر دو هولناک است.
سر راهم به دیدار پرلی, دوست نازنینی که در تنهایی و جدا از همسرش از بیمارستانی به
بیمارستان دیگر پرتاب می شود وبه مرگ نزدیکتر. هر بار که می بینمش نازکتر و نازکتر شده, پوستی کشیده بر استخوانی. دستش را می گیرم که تنها راه مراوده با اوست. گوشش به کلی نمی شنود. دلم می خواست بغلش کنم و مثل کودکی در آغوش بفشارم. مرگی به نهایت تنها را تجربه می کند. هر بار که می بینمش می گوید: " سخت است" یا " فکر نمی کردم عاقبتم اینطور شود." به هر گوشه خانه نگاه می کنم, اثری از اوست. سه درختی که ما بین تخته سنگ و چمنزار کاشته و هرس کرده, آن حاشیه که در گوشه سایه گیر درست کرد در آخرین روزی که اینجا بود و آن دیوار سنگی که بین زمین من و کلیسا کشید. قسمتهایی را که وجین کرده بود دوباره پر از علف شده. کار این زمین حکایت یکی و دو بار نیست و بازوی مردانه ای می طلبد و
من به تنها یی عاجز از آنم. با هم از این زمین و باغبانی در آن لذت می بردیم و دوست داشت مرا به خاطر چیزهایی که بلد نبودم دست بیندازد. دلم می خواهد اینطور فکر کنم که کار در اینجا برایش مفید بود, چرا که به سختی کار در مزرعه نبود و می توانست اطلاعات و سلیقه اش را بکار بگیرد. او در باغ از صبح می کاشت و می کند و هرس می کرد و من هم در پشت میز کارم تقریبا به همین مشغول بودم و هر به حضور یکدیگر آگاه. هر دو منتظر بودیم که ظهر شود و بپریم روی چهارپایه های بلند آشپز خانه و پای دو گیلاس شری با هم گپ بزنیم. همینکه می نشستیم, می گفت " دادگاه رسمی شد." و شروع می کرد به گفتن یک داستان بلند که معلوم بود از صبح در ضمن کار آن را خوب در سر پخته و پرداخته اش کرده. رابطه غریبی بود, چرا که تقریبا هیچ چیز از زندگی من نمی دانست با این همه در لابلای همه درد و دل هامان خود را یک دل و یک جنس می دیدیم. از عصبانیت های من کیف می کرد و متقابلا .. در باطن, همدیگر را می فهمیدیم, نه از زور شباهت زندگیهامان که بیشتر به خاطر طبیعتمان. چه طبع بلندی دارد این مرد, حتی در همین پایان اسفناکش. نمی دانم چه بکنم که اینقدر عذاب نکشد. بیما رستان را با بغض و عصبانیت ترک کردم. عصبانی از وضعیت او. "می دانم اما نمی توانم تایید کنم, نمی توانم این چیزها را به راحتی فرو دهم."
میان نامه هایم, نامه یک دختر دوازده ساله بود که به زور مادرش شعرهایش را برایم فرستاده بود تا نظر دهم. معلوم است که خوب به دور و برش می نگرد و فکر کنم بتوانم پاسخ مفیدی برایش بفرستم. اما خدا می داند که چقدر همه تشنه تحسین و نام آوری هستند, حتی پیش از آنکه اصلا دستشان در کار آمده باشد. موفقیت آنی و بی چون و چرا شعار روز شده. اینها همه پی آمد زندگی ماشینی است, فکر می کنم. ماشین همه کارها را سریع تر از روال طبیعی می تواند انجام دهد. اگر ماشین با استارت اول روشن نشود, از کوره در می رویم. کارهای کمی مانده که هنوز تماما روال طبیعی شان را از دست نداده اند, مثل باغبانی , بافتنی, آشپزی...
ادامه دارد....

پانزده سپتامبر

برای آنکه دست خالی از اینجا بیرون نروید, در کنار یادداشتهای خودم که به دردتان نخواهد خورد, متونی را کم کم باز نویسی
خواهم کرد. در حال حاظر کتاب "ژورنال تنهایی" را که هر صبح در قطار می خوانم را به فارسی برمیگردانم که در اینجا همه با همآنرا خوانده باشیم. این کتاب خاطرات ایام تنهایی "می سارتن" شاعر, نویسنده و یادنگار آمریکایی است . یادداشتهای زیر, خاطرات یک سال تنهایی او و کلنجارهای روحی در دست و پنجه نرم کردن با افسردگیش و در جستجوی راه به سوی کار خلاق است. توجه می
در این خاطرات به طبیعت جای خاصی دارد و گلها و گیاهان خانه اش از زمره معاشران او هستند
آغاز می کنم. هوا بارانی است. به چناری می نگرم که چند برگی از آن زرد شده است و گوشم به واگویه های طوطیم پانچ با خودش
است. باران به نرمی به شیشه می زند. عاقبت بعد از هفته ها خلوتم را در اینجا باز یافتم. فرصتی برای زندگی حقیقی. عجیب است؛ دوست و رفیق و حتی عشق های پر شور هرگز زندگی واقعی من نبوده اند اگر نتوانم خلوتم را بیابم. خلوتی که در آن بگردم و بجویم ؛ خود را و آنان را؛ پیش آمده ها و پیش آمدنی ها را. زندگی خالی از این فترت؛جنون و زایش چه بی رونق است و فقط آن گاه که من و این خانه تنهاییم؛ می توانم این لحظات را به تمامی حس کنم. چند رز صورتی روی میز است. رز های پاییزی معمولا افسرده اند. زود می پژمرند و سرما بر حاشیه هر گلبرگ خطی تیره می اندازد. اما این دسته شادابی است. سر بخاری, در یک گلدان ژاپنی دو شاخه نیلوفر سفید با پرچم های سرخ است و شاخه تکی از گل صدتومنی. دسته با وقاری است که ژاپنی ها آن را شیبو می گویند. فقط در این تنهایی گلها را این گونه زنده می بینم. چه کوتاه عمر می کنند. آمدن و رفتنشان چند روزی است و بس. از همین رو مرا با گذار "آمدن, شدن و رفتن" پیوندم می دهند. تنها در این لحظات جاری هستم. فضا, فضای نظم و زیبایی است و این همان است که مرا به وحشتم می افکند. حس نا بسندگی. جایی برای تمرکز و تمدد. خدا را چه می شود اگر نتوانم خویش را در آن باز بیابم. نگارش این سطور هم از همین روست, راهی به سوی خود. مدتها است که هر تماس با "دیگری" بار خاطری است. زیاده حس می کنم, زیاده می بینم و از پی هر گفتگو بی توان می مانم. عذاب در خود من است که به فترت نشسته ام. هر شعر و هر داستان که نوشتم از آن رو بوده که خود را بیابم. تا ببینم که چه می اندیشم و کجا ایستاده ام. اما نمی توانم آن شوم که بصیرتم می گوید. انگار که ماشینی که در لحظه سنگین نا گهان گیر می کند به کلنجار می افتد و باز می ایستد و حتی بدتر. بر چهره بی گناهی ناگهان می ترکد. "خواب عمیق گیاه" دوستان بسیاری برایم به همراه آورد. اما من کم کم به این نتیجه رسیده ام که به شکلی نا خواسته تصویرکاذبی . ازخود را ارائه داده ام... ادامه خواهد داشت