هفده سپتامبر
درها را دوباره به درون می گشایم, اما نوشتن حتی دو صفحه مرا به عمق افسردگی پرتابم می کند. آسمان هم با این ابرهای خاکستری و بارانش بر آن می افزاید.
با هجوم گریه مواجه بودم. گریه ای که خشم فروخورده و حس در جا زدنم بود و حالا ناگهان می بارید. آنقدر دیروز حالم بد بود که تا بعد از هشت هنوز در رختخواب مانده بودم.
ئ
برای خواندن شعر هایم به براتل-برو , به کلیسای جدید یونیترن رفتم, اما با چه حال نزاری. چطور می شود که آدم شادابیش را دوباره بر بینگیزد؟ تعدادی از شعرهای کماکان مذهبی ام را که از یک مجموعه قدیمی بود و تعدادی از کتابی که هنوز به چاپ نرسیده برایشان خواندم. فکر می کنم در مجموع خوب بود یا حداقل افتضاح نبود. اما به شکلی احساس می کردم که انگار این آدمهای خوب و مهربان که به کلیسا آمده بودند و از پنجره درختهای بیرون را تماشا می کردند, دلشان در پی خدا نبود. نه در پی بودنش و نه در پی نبودنش که هر دو هولناک است.
سر راهم به دیدار پرلی, دوست نازنینی رفتم که در تنهایی و جدا از همسرش از بیمارستانی به بیمارستان دیگر پرتاب می شود وبه مرگ نزدیکتر. هر بار که می بینمش نازک و نازکتر شده, پوستی شده بر استخوان. دستش را می گیرم چون این تنها راه مراوده با اوست. گوشش به کلی نمی شنود. دلم می خواست بغلش کنم و مثل کودکی در آغوش بفشارم. مرگی به نهایت تنها را تجربه می کند. هر بار که می بینمش می گوید: " سخت است" یا " فکر نمی کردم عاقبتم اینطور شود." به هر گوشه خانه نگاه می کنم, اثری از اوست. سه درختی که ما بین تخته سنگ و چمنزار کاشته و هرس کرده, آن حاشیه که در گوشه سایه گیر درست کرد در آخرین روزی که اینجا بود و آن دیوار سنگی که بین زمین من و کلیسا کشید. قسمتهایی را که وجین کرده بود دوباره پر از علف شده. کار این زمین حکایت یکی و دو بار نیست و بازوی مردانه ای می طلبد و من به تنها یی عاجز از آن. با هم از این زمین و باغبانی در آن لذت می بردیم و دوست داشت مرا به خاطر چیزهایی که بلد نبودم دست بیندازد. دلم می خواهد اینطور فکر کنم که کار در اینجا برایش مفید بود, چرا که به سختی کار در مزرعه نبود و می توانست اطلاعات و سلیقه اش را بکار بگیرد. از سر صبح او در باغ می کاشت و می کند و هرس می کرد و من هم در پشت میز کارم تقریبا به همین کارها مشغول بودم . هر دو به حضور یکدیگر آگاه بودیم. هر دو منتظر بودیم که ظهر شود و بپریم روی چهارپایه های بلند آشپز خانه و پای دو گیلاس شری با هم گپ بزنیم. همین که می نشستیم, می گفت " دادگاه رسمی است". شروع می کرد به گفتن یک داستان بلند که معلوم بود از صبح در ضمن کار آن را خوب در سر پخته و پرداخته اش کرده. رابطه غریبی بود٫ چرا که تقریبا هیچ چیز از زندگی من نمی دانست با این همه در لابلای همه درد و دل هایمان خود را یک دل و یک جنس می دیدیم. از عصبانیت های من کیف می کرد و متقابلا در باطن همدیگر را می فهمیدیم, نه از روی شباهت زندگی امان به یکدیگر٫ که بیشتر به خاطر طبیعت مشابهمان. چه طبع بلندی دارد این مرد, حتی در همین پایان اسفناکش. نمی دانم چه بکنم که اینقدر عذاب نکشد. بیما رستان را با بغض و عصبانیت ترک کردم. عصبانی از وضعیت او. "دانستن چیزی الزاماْ تایید آن را در بر نخواهد داشت و نمی توانم این چیزها را به راحتی فرو دهم."
میان نامه هایم, نامه یک دختر دوازده ساله بود که به زور مادرش شعرهایش را برایم فرستاده بود تا نظر بدهم. معلوم است که خوب به دور و برش می نگرد و فکر کنم بتوانم پاسخ مفیدی برایش بفرستم. اما خدا می داند چرا همه اینقدر تشنه تحسین و شهرت هستند, حتی پیش از آنکه اصلا دستشان در کار آمده باشد. موفقیت آنی و بی چون و چرا مُد روز شده است. اینها همه پی آمد زندگی ماشینی است, فکر می کنم. ماشین همه کارها را سریع تر از روال طبیعی انجام می دهد. اگر ماشین با استارت اول روشن نشود, فوری از کوره در می رویم. دیگر کارهای کمی مانده که هنوز تماما روال طبیعی شان را کاملا از دست نداده اند, مثل باغبانی , بافتنی, آشپزی... پ